آخرین مطالب
745213-th
اگر رویایی در سر نداری، میان "تو" و "مسافری که در راه مانده" فرقی نیست
نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا...
نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا...
فاصله مشکل یک فرد تا راه چاره آن!
فاصله یک مشکل تا راه چاره آن!
ارزش‌های زندگی
ارزش‌های زندگی
Giving is the best communication
Kayden + Rain
خالد
بیستون را یاد آر ، دست هایت را بسپار به کار ، کوه را چون پر کاه از سر راهت بردار ! وه چه نیروی شگفت انگیزی است ، دست هایی که به هم پیوسته است ! به یقین ، هر که به هر جای ، در آید از پای دست هایش بسته است ! دست در دست کسی ، یعنی : پیوند دو جان ! دست در دست کسی یعنی : پیمان دو عشق ! دست در دست کسی داری اگر ، پرچم شادی و شوق است که افراشته ای ! فریدون مشیری
HABIB
کاش یک روز فقط یک ساعت، کمتر از آن حتی !!! همه آدم بودند همه می فهمیدند راز ادراک زمین را با ماه. کاش یک روز همه می فهمیدند که هدف چیست!!! خدا کیست که می گویند همین نزدیکیست لای این شب بو ها پای آن سرو بلند!!! کاش یک روز همه مجنون باشند تا بفهمند چه دردیست جدایی از عشق کاش روزی برسد همه آزاد شوند از قفس نفس تـــهی آری این روز چه روزی باشد همه آزاد همه شاداب کسی تنها نیست…
فروغ
چه جوری بگم خدا جون از تو ممنونم واسه این زندگی و هوای تازه واسه هر چی که منو یاد تو میندازه واسه هر چی که بهم دادی و من نمی بینم واسه همه چیز… . تصویر: منظره پاییزی بارونی خشگل دیروز مشهد
Farzaneh
بشنوم تا صدای باران را خواندم آن شب دعای باران را خواندم از روی دست برگی خشک شعرهایی برای باران را گفتم ای ابرهای دور از هم کرده این دل هوای باران را من کویرم ، لبی ترک خورده زنم بوسه پای باران را نوری از اوج بیکران تابید دیدم آنک خدای باران را ناگهان ابرها صدا کردند خاتم الانبیای باران را آمد آن مرد آسمانی گفت با زمین ماجرای باران را بعد خواندند جمله با ترتیل ابرها آیه های باران را

آموزه‌ های زندگی

نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا...

نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا...
دوستان عزیز یک خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب‌های تربیتی و پرورشی چاپ شد. تمام دوستانی که در دانشگاه، علوم تربیتی و روانشناسی تربیتی خوندن امکان ندارد که قضیه این خانم رو نخونده باشند. معلمی با ۲۸ سال سابقه کار به اسم خانم "دُنا جامپ". (deanna jump) خانم دُنا یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش. جعبه‌ی کفش رو گذاشت روی میز. به دانش آموزها گفت: « بچه ها میخوام "نمی تونم‌هاتون" رو یا بنویسید یا نقاشی کنید و این‌ها رو بیارید بریزید در جعبه‌ی کفشی که روی میز منه. » "من نمی‌تونم خوب فوتبال بازی کنم." " من نمی‌تونم دوچرخه سواری کنم." "من نمی‌تونم درس ریاضی رو خوب یاد بگیریم"

فاصله یک مشکل تا راه چاره آن!

فاصله مشکل یک فرد تا راه چاره آن!
روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: "فاصله بین دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل آن مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت: "فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!" آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت: "من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا

ارزش‌های زندگی

ارزش‌های زندگی
مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود... کشاورز به او گفت که برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. و مرد قبول کرد... درِ اولین طویله که بزرگترین هم بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود.

فروش سیب

فروش سیب
در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما او در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می‌کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می‌شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارورتر و شاداب‌تر می‌شدند و مردم برای خرید سراغ او می‌آمدند... یک سال تعداد سیب‌های برداشت شده بسیار زیادتر از از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن میوه‌ها بودند. در دهکده‌ای دور هم کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد می‌گفت و مردم را از خرید سیب‌های او بر حذر می‌داشت. چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائم آنها را به صبر و تحمل دعوت می‌کرد و از شاگردان می‌خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند!!! وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب‌های برداشت شده امسال بیشتر از قبل است و بیم

زندگی نوشیدن قهوه است!

زندگی نوشیدن قهوه است!
گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت‌های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از استادهای مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن‌ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس‌های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه‌خوری‌های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران‌قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند. پس از آن‌که همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت

حرف‌های خود را از ۳ صافی عبور دهید!

حرف‌های خود را از ۳ صافی عبور دهید!
شخصی نزد همسایه‌اش رفت و گفت: "گوش کن، می‌خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‌گفت..." همسایه حرف او را قطع کرد و گفت: "قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‌ای یا نه؟" گفت: "کدام سه صافی؟" - اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می‌کنی

نگذار كه به آرامی بمیری!

نگذار كه به آرامی بمیری!
اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی. به آرامی آغاز به مردن می‌كنی زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی، وقتی نگذاری دیگران به تو كمک كنند. به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یك راه تكراری بروی،