آخرین مطالب
745213-th
اگر رویایی در سر نداری، میان "تو" و "مسافری که در راه مانده" فرقی نیست
نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا...
نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا...
فاصله مشکل یک فرد تا راه چاره آن!
فاصله یک مشکل تا راه چاره آن!
ارزش‌های زندگی
ارزش‌های زندگی
Giving is the best communication
Kayden + Rain
خالد
خدای عزیزم! مرا گفتی از رگ گردن به تو نزدیک ترم! آخ! چه زیــبـــــا گـفـتـی… اگر ذره ای از محبتت نباشد زندگانی بر من تمام است. ……… خدایا بار دگر محبتت را بر من روا دار دلم برای دوست داشتن های راستین تنگ شده
viva
زیباترین چشمها از آن کسی است ، که تو را با مهربانی می نگرند … !
بــانــــــــــو
اگه بجنگی موفق میشی عادت نکن به شکست به نجنگیدن برای آرزوهـ♥ــات باور نکن نشدن ها رو عادت نکن به عادی بودن . . . برای آرزوهــ♥ــات بجنگ . . . هر طور که شده نذار دیر بشه نذار . . .
مینو
رسالت ما بیدار کردن وجدان ها و تلنگر زدن به قلب هایی است که محبت در آن خاک گرفته است انسانیت را به خود و دیگران یاد آوری کنیم…

داستان‌های شیوانا

فروش سیب

فروش سیب
در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما او در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می‌کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می‌شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارورتر و شاداب‌تر می‌شدند و مردم برای خرید سراغ او می‌آمدند... یک سال تعداد سیب‌های برداشت شده بسیار زیادتر از از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن میوه‌ها بودند. در دهکده‌ای دور هم کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد می‌گفت و مردم را از خرید سیب‌های او بر حذر می‌داشت. چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائم آنها را به صبر و تحمل دعوت می‌کرد و از شاگردان می‌خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند!!! وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب‌های برداشت شده امسال بیشتر از قبل است و بیم

بترس، اما خودت را ترسو نخوان!

بترس، اما خودت را ترسو نخوان!
یکی از شاگردان شیوانا استاد دفاع شخصی و مبارزه تن‌ به‌ تن بود. او در عین حال در آشپزخانه مدرسه نیز کار می‌کرد تا بتواند خرج خود و خانواده‌اش را تامین کند. روزی شیوانا با تعدادی از شاگردانش در حیاط مدرسه نشسته بود که ناگهان آن شاگرد مسلط به مبارزه، با ترس و فریاد از آشپزخانه بیرون پرید و وقتی بقیه متوجه او شدند، گفت که یک موش خیلی بزرگ از زیر پای او در رفته و به همین خاطر ترسیده است. همه شاگردان به او خندیدند. او شرمنده نزد شیوانا آمد و با خجالت گفت

درد عشق

درد عشق
روزی شیوانا یکی از شاگردانش را دید که زانوی غم بغل گرفته و گوشه‌ای غمگین نشسته است. شیوانا نزد او رفت و جویای حالش شد… شاگرد لب به سخن گشود و از بی‌وفایی یار صحبت کرد، و اینکه دختر مورد علاقه‌اش به او جواب منفی داده و پیشنهاد ازدواج دیگری را پذیرفته است! شاگرد گفت که سال‌های متمادی عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد دیگر، احساس می‌کند باید برای همیشه با عشقش خداحافظی کند. شیوانا با تبسم گفت:

هرگز نمی‌توان جای کسی بود!

هرگز نمی‌توان جای کسی بود!
مردی ثروتمند از دنیا رفت و برای پسر جوانش ثروتی کلان به ارث گذاشت. پسر جوان عیاشی و ولخرجی پیشه کرد و در عرض مدت کوتاهی همه ثروت پدر را به باد داد و کارش به جایی کشید که برای خرج روزانه‌اش از این آن گدایی می‌کرد. یکی از شاگردان شیوانا او را دید و به شیوانا گفت: "اگر جای او بودم می‌دانستم از ارث پدرم چگونه استفاده کنم. او هم اگر جای من بود می‌دانست که این ثروت عظیمی که به این راحتی به باد داده چقدر سخت گیر می‌آید، و چگونه باید از آن نگهبانی و نگهداری می‌کرد." شیوانا با تبسم گفت...

استاد استادان!

استاد استادان!
جمعی از شاگردان جدید مدرسه شیوانا همراه او از راهی می‌گذشتند. برای استراحت زیر درختی اطراق کردند. در این هنگام جوانی را دیدند که مادر پیرش را به کول گرفته و می‌برد. بعضی از شاگردان به جوان خندیدند و او را مسخری کردند. اما آن جوان بی‌اعتنا به سروصدای شاگردان به راه خود ادامه داد و از آن‌ها دور شد.

تکه‌ای که دوست نداری...!

تکه‌ای که دوست نداری...!
شيوانا صبح زود از مقابل مغازه نانوایی عبور می‌کرد. دید نانوا عمدا مقداری آرد ارزان جو را با آرد مرغوب گندم مخلوط می‌کند تا در طول روز به مردم به اسم نان مرغوب گندم بفروشد و سود بیشتری به دست آورد. شیوانا از مرد نانوا پرسید: "آیا دوست داری با آن بخش از وجودت که به تو دستور این کار را داد و الان مشغول انجام این کار است تمام عمر همنشین باشی!؟"

معجزات همیشه رخ می‌دهند!

معجزات همیشه رخ می‌دهند!
دختری جوان نزد شیوانا آمد و به او گفت: "پدر و مادرم را سال گذشته از دست دادم و تنها نزد برادرم و همسرش زندگی می‌کنم. از زندگی بسیار ناامید بودم و فکر می‌کردم خدا مرا دوست ندارد که دچار این همه مصیبت شده‌ام. هفته‌ پیش دختری را دیدم که وضعش از من بدتر بود. یعنی حتی برادری نداشت که از او نگهداری کند. به اصرار از برادرم خواستم که او هم با ما زندگی کند و برادرم و همسرش قبول کردند.