لبخند زندگی
در حال بارگذاری...

شوق پروازروزی روزگاری، پسری بود که در یتیم‌خانه بزرگ شده بود. پسرک از همان کودکی دلش می‌خواست همچون یک پرنده پرواز کند. درک این نکته برایش دشوار بود که چرا نمی‌تواند پرواز کند. او پرندگانی در باغ‌وحش دیده بود که بزرگ‌تر از او بودند و می‌توانستند به راحتی پرواز کنند. پسرک با خود فکر می‌کرد: "پس چرا من نمی‌تونم؟ مگه من چه ایرادی دارم؟"

در همان حوالی، پسربچه دیگری زندگی می‌کرد که فلج بود و نمی‌توانست راه برود. او همیشه آرزو می‌کرد که بتواند مثل بقیه بچه‌های هم‌سن خود راه برود و بدود. او همیشه با خودش فکر می‌کرد: "پس چرا من نمی‌تونم مثل اونا باشم؟"

یک روز، پسر یتیم که می‌خواست مثل یک پرنده پرواز کند، از یتیم‌خانه فرار کرد. او به سمت پارکی در همان نزدیکی‌ها رفت که چشمش به همان پسربچه‌ای افتاد که نمی‌توانست راه برود. پسربچه در زمین بازی نشسته بود و مشغول شن‌بازی بود. او به طرف پسربچه رفت و پرسید که آیا هرگز دلش خواسته مثل پرنده‌ها پرواز کند.

پسر در جواب گفت: "نه، اما همیشه دلم می‌خواد بدونم دختر، پسرهای هم‌سن من وقتی راه می‌روند و می‌دوند چه احساسی دارند؟"

- خیلی غم‌انگیزه. فکر می‌کنی من و تو بتونیم با هم دوست بشیم؟

- چرا که نه؟

آن دو پسر ساعت‌ها با هم بازی کردند. آنها قصرهای شنی می‌ساختند و صداهای عجیب و غریبی از خودشان درمی‌آوردند و بعد با شنیدن صداهای خودشان، از خنده ریسه می‌رفتند. بعد از چند ساعت، پدر پسرک فلج با یک صندلی چرخدار آمد تا پسرش را به خانه ببرد. پسرک یتیم به طرف پدر آن پسر به راه افتاد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. پدر در جواب گفت: "باشه، اشکال نداره."

پسری که همیشه دلش می‌خواست پرواز کند رو به سوی دوست جدیدش کرد و گفت: "تو تنها دوست من هستی و من هم خیلی دلم می‌خواد می‌تونستم کاری کنم که بتونی مثل بقیه دختر‌ها و پسرها را بری و بدوی. اما نمی‌تونم. فقط می‌تونم یه کار برات انجام بدم."

آن‌گاه پسرک خم شد و از دوستش خواست روی کولش سوار شود. بعد روی چمن‌ها شروع به دویدن کرد. هر لحظه بر سرعتش می‌افزود، در حالی که آن پسربچه فلج را بر پشت خود حمل می‌کرد با سختی و سرعت هرچه تمام‌تر دور پارک می‌دوید. دیگر پاهایش توان دویدن نداشتند ولی او باز هم به راهش ادامه می‌داد. باد مستقیم به سر و صورت آن دو می‌خورد.

پسر فلج دستش را بالا و پایین می‌برد و تمام مدت داد می‌زد: "پدر نگاه کن، دارم پرواز می‌کنم، دارم پرواز می‌کنم!"

و پدر از پس پرده اشک، پسر کوچک زیبایش را می‌دید که داشت برای او دست تکان می‌داد...

مترجم: مرجان توکلی

80 |20 |1 اسفند, 1390
  • دل آرام 1 اسفند, 1390

    واقعا زیبا بود. ممنونم. [گل] پاسخ به این دیدگاه

  • Mary & saeid 1 اسفند, 1390

    خداوندا ... مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن!

    تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را برهم نریزد ...

    *دکتر شریعتی*
    [گل] [گل]
    ممنون آقا آرش
    خيلي داستان زيبايي بود. [گل] پاسخ به این دیدگاه

  • یوتاب 1 اسفند, 1390

    سلام.شاد شاد باشید و مث همیشه پر انرژی .خیلی قشنگ بود .لذت بردم [لبخند] پاسخ به این دیدگاه

  • سمیه 4 اسفند, 1390

    سلام اقا آرش
    مثل همیشه زیبا و عالی بود ممنون [گل] [گل] [گل]

    " دائم شکرگذار باشیم که
    شاید بدترین شرایط زندگی ما برای یکی دیگه آرزو باشه " پاسخ به این دیدگاه

  • مه تا 14 تير, 1391

    نمی تونم احساسم را کامل توضیح بدم. فقط می تونم بگم قلبم از شدت احساس لرزید و لرزیدو لرزید.خیلی لذت بخشه که مطلبی انقدر تاثیر گذار باشه.خیلی خیلی ممنونم پاسخ به این دیدگاه

    • آرش غمخواری 23 تير, 1391

      سلام، خوشحالم که لذت بردید... [گل] پاسخ به این دیدگاه

  • لیلا 17 تير, 1391

    تو شاهکار خالقی...
    تحقیر را باور نکن...
    بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش..
    زیبا وزشتش پای توست...
    تقدیر را باور نکن...
    تصویر اگر زیبا نبود،نقاش خوبی نیستی...
    از نو دوباره رسم کن،تصویر را باور نکن...
    خالق تو را شاد افرید...
    آزاد آزاد آفرید،
    پرواز کن تا آرزو...
    زنجیر را باور نکن پاسخ به این دیدگاه

    • آرش غمخواری 23 تير, 1391

      ممنونم، واقعا عالی بود... بسیار زیبا... [گل]
      دقیقا همین‌طوره، تا می‌توانی زیبا بکش! پاسخ به این دیدگاه

    • susan 11 آذر, 1391

      وای لیلا جان
      عجب شعر پر احساس و زیبایی [گل]
      من که حسابی لدت بردم
      درود فراوان بر تو [لبخند] پاسخ به این دیدگاه

  • فاطمه 17 تير, 1391

    کاش قدر چیزایی که داشتیم میدونستیمممممممممممم [ناراحت] پاسخ به این دیدگاه

  • susan 11 آذر, 1391

    سلام آرش جان
    خیلی زیبا بود. واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. [گل]
    همیشه از خوندن مطالب قشنگت حس خوبی دارم. [لبخند]
    برات آرزوی بهترین ها رو دارم [گل] [گل] [لبخند] پاسخ به این دیدگاه

  • ساسان 15 بهمن, 1391

    قشنگ بود.... پاسخ به این دیدگاه

  • زهرا 6 خرداد, 1392

    سلام آقا آرش عالی بود خیلی زیبا بود چه قدر خوبه که ما هم از بچه ها عشق را بیاموزیم. پاسخ به این دیدگاه

  • لیا 17 تير, 1392

    سلام خیلی داستان ها و مطالبتون را دوست داشتم واقعا زیبا هستند ممنون بابت همه زیبایی هایی که در نوشته هایتون شادی و اشک را در من زنده کرد واقعا ممنون پاسخ به این دیدگاه

  • piano 22 شهریور, 1392

    امیدوارم ما هم بتونیم مثل این دوتا بچه( بزرگ )باشیم.
    [گل] [گل] [گل] پاسخ به این دیدگاه

  • مرجان توكلي 1 آبان, 1392

    سلام آرش جان
    من خود خود مرجان توكلي هستم از مجله موفقيت. ميخواستم ازت تشكر كنم كه مطالبم رو با نقل منبع توي وبلاگت ميذاري.
    موفق باشي [گل] پاسخ به این دیدگاه

    • آرش غمخواری 16 آبان, 1392

      سلام، حالتون چطوره خانم توکلی؟
      نمی‌دونید با دیدگاه‌تون چقدر خوشحالم کردید. [لبخند]

      باعث افتخارمه...
      واقعا مرسی از مقاله‌های قشنگی که می‌نویسید و با دیگران به اشتراک می‌گذارید.
      ممنونم، براتون بهترین آرزوها رو دارم. [گل] پاسخ به این دیدگاه

  • mehrsan 18 آبان, 1392

    [گریه]
    خیلی ممنون بابت یادآوری داشته هامون [گل] پاسخ به این دیدگاه

  • مرجان توكلي 21 آبان, 1392

    سلام. مرسي كه جواب منو دادي و خيلي ممنون كه از مطالبم خوشت مياد. اميدوارم هميشه موفق باشي و بتونيم يك روز همديگه رو ببينيم. من الان با يكي از خواننده هاي پروپاقرص مطالبم دوست صميمي شدم البته از طريق فيس بوك عزيز؛ چون الان رفته اون سر دنيا.
    روز و روزگار خوش پاسخ به این دیدگاه

  • زهرا 20 اسفند, 1392

    [گل] عالی بود .مخصوصا جمله ی آخر مدیر (آرش ) .واقعا خوب بود پاسخ به این دیدگاه

  • ارسال
نویسنده:

گردآورنده:

آرش غمخواری

منبع:

مجله موفقیت

لبخند زندگی مشتاقانه پذیرای نویسندگان مثبت‌اندیش است.

دسته‌بندی: