تـداوم یک زنـدگی...
راز بادکنک‌ها
دزد مال مردم

فعال‌ترین فرستنده‌ها

نام
تعداد مطالب
آرش
118
قاصدک
35
Mary
29
سیمرغ
30
دل آرام
17
lili
12
آرش
قاصدک
Mary
سیمرغ
دل آرام
lili

پست‌های کوتاه

m63karimi
روزی مجنون از سجاده شخصی عبور کرد مرد نماز را شکست و گفت: مردک در حال راز و نیاز با خدا بودم برای چه رشته را بریدی؟ مجنون لبخندی زد و گفت: عاشق بنده‌ای بودم و تو را ندیدم تو عاشق خدا بودی چطور مرا دیدی؟…
aramesh
در جهان غصه کوتاهی دیوار مخور حسرت کاخ رفیق و زر بسیار مخور گردش چرخ نگردد به مراد دل کس غم بی مهری آن مردم بی عار مخور…
hasti
اينگونه زندگي كنيم : ساده اما زيبــــــــا مصمم اما بي خيــــال متواضع اما ســر بلنـــــــــد مهــــــــربان اما جــــــــــــــــــدي سبـــــــــــــــز اما بي ريـــــــــــــــــــا عــاشق اما عـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاقل…
sabaroshan
زندگی مسابقه نیست زندگی یک سفر است و تو آن مسافری باش که در هر گامش ترنم خوش لحظه ها جاریست با دم زدن در هوای گذشته و نگرانی فرداهای نیامده زندنگی را مگذار از لای انگشتانت فرو لغزد و آسان هدر رود رویاهایت را فرو مگذار که بی آنان زندگانی را امیدی نیست و بی امید زندگی را آهنگی نیست …
nedaamiri
انگاه که … ضربه های تیشهع زندگی را بر ریشه ارزوهایت حس میکنی، به خاطر بیاور که… زیبایی شهاب ها از شکستن قلب ستارگان است!!!…
باران

عضویت در خبرنامه

تعداد اعضا: 1410 نفر
Loading...

آموزه‌ های زندگی

نگذار كه به آرامی بمیری!

اگر سفر نكنی، اگر كتابی نخوانی، اگر به اصوات زندگی گوش ندهی، اگر از خودت قدردانی نكنی. به آرامی آغاز به مردن می‌كنی زمانی كه خودباوری را در خودت بكشی، وقتی نگذاری دیگران به تو كمک كنند. به آرامی آغاز به مردن می‌كنی اگر برده عادات خود شوی، اگر همیشه از یك راه تكراری بروی، ادامه مطلب

بترس، اما خودت را ترسو نخوان!

یکی از شاگردان شیوانا استاد دفاع شخصی و مبارزه تن‌ به‌ تن بود. او در عین حال در آشپزخانه مدرسه نیز کار می‌کرد تا بتواند خرج خود و خانواده‌اش را تامین کند. روزی شیوانا با تعدادی از شاگردانش در حیاط مدرسه نشسته بود که ناگهان آن شاگرد مسلط به مبارزه، با ترس و فریاد از آشپزخانه بیرون پرید و وقتی بقیه متوجه او شدند، گفت که یک موش خیلی بزرگ از زیر پای او در رفته و به همین خاطر ترسیده است. همه شاگردان به او خندیدند. او شرمنده نزد شیوانا آمد و با خجالت گفت ادامه مطلب

قدرت بیان

جان دوست صمیمی جک در سر راه مسافرتشان به منهتن، پس از سفارش صبحانه در رستوران به جک گفت: یک لحظه منتظر باش می‌روم یک روزنامه بخرم. پنج دقیقه بعد، جان با دست خالی برگشت. در حالی که غرغر می‌کرد، با ناراحتی خودش را روی صندلی انداخت. جک از او پرسید: "چی شده؟" جان جواب داد: "به روزنامه فروشی رو به رو رفتم. یک روزنامه صبح برداشتم و ده دلار به صاحب دکه دادم. منتظر بقیه پول بودم، اما او به جای این که پولم را برگرداند، روزنامه را هم از بغلم درآورد. به من گفت ادامه مطلب

قرار نبوده…

قرار نبوده تا نم باران زد، دست پاچه شویم و زود چتری از جنس پلاستیک روی سر‌ بگیریم . قرار نبوده این قدر دور شویم و مصنوعی. ناخن‌های مصنوعی، دندان‌های مصنوعی، خنده‌های مصنوعی، آواز‌های مصنوعی، دغدغه‌های مصنوعی... هر چه فكر می‌کنم می‌بینم قرار نبوده ما این چنین با بغل دستی‌هایمان در رقابت‌های تنگانگ باشیم تا اثبات کنیم موجود بهتری هستیم، این همه مسابقه و مقام و رتبه و دندان به هم نشان دادن برای چیست؟ قرار نبوده همه از دم درس خوانده بشویم، از دم دکترا به دست بر روی زمین خدا راه برویم، بعید می‌دانم راه تعالی بشری از دانشگاه‌ها و مدرک‌های ما رد بشود. ادامه مطلب

تو همانی هستی که می‌اندیشی…

كوه بلندی بود كه لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. يک روز زلزله‌ای كوه را به لرزه در آورد و باعث شد كه يكی از تخم‌ها از دامنه كوه به پايين بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه‌ای رسيد كه پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس‌ها می‌دانستند كه بايد از اين تخم مراقبت كنند و بالاخره هم مرغ پيری داوطلب شد تا روی آن بنشيند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنيا بيايد. يک روز تخم شكست و جوجه عقاب از آن بيرون آمد. جوجه عقاب مانند ساير جوجه‌ها پرورش يافت و طولی نكشيد كه جوجه عقاب باور كرد كه چيزی جز يک جوجه خروس نيست. ادامه مطلب

مداد…

پسرک از پدر بزرگش پرسید: "پدر بزرگ درباره چه می‌نویسی؟" پدربزرگ پاسخ داد: "درباره تو پسرم، اما مهمتر از آنچه می‌نویسم، مدادی است که با آن می‌نویسم. می‌خواهم وقتی بزرگ شدی، تو هم مثل این مداد بشوی!" پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید: "اما این هم مثل بقیه مداد‌هایی است که دیده‌ام!" پدر بزرگ گفت: بستگی داره چطور به آن نگاه کنی، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ادامه مطلب