نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا...
فاصله یک مشکل تا راه چاره آن!
ارزش‌های زندگی

فعال‌ترین فرستنده‌ها

نام
تعداد مطالب
آرش
118
قاصدک
35
Mary & saeid
30
سیمرغ
31
دل آرام
17
lili
13
آرش
قاصدک
Mary & saeid
سیمرغ
دل آرام
lili

پست‌های کوتاه

زندگی
پیرمرد از صدای خر و پف پیر زن هر شب شکایت داشت !پیر زن هرگز نمی پذرفت …شبی پیر مرد آن صدا را ضبط کرد که صبح حرفش را ثابت کند …اما صبح پیر زن دیگر هرگز بیدار نشد …و آن صدای ضبط شده لا لایی هر شب پیر مرد شـــد …قدر هم رو بدونیم لحظه به لحظه ….. از فردا کسی خبر نداره …
خالد
زندگي يک جشن بزرگ است، تا حد ممکن از آن يک ضيافت بساز. کسي را آزار مده و نگذار کسي آزارت بدهد. فقط انسان بمان. ما سنگ نيستيم. چيزها تغيير مي کنند، روزهاي خوب وجود دارند و روزهاي بد، ولي اگر قدري يکپارچگي و تماميت داشته باشي، مي تواني روزهاي خوب و بد را يکسان بگذراني. برايت تفاوت نخواهند داشت. برعکس همه چيز به رشد تو کمک خواهند کرد…. ( … )…
tabasome khoda
ideal
یــــــــادت بـــــــاشد : با چتر افکارت میتوانی دنیا را تسخیر کنی و هـــــــــــر نـــــــــــاممـــکنــی را مـمــــکن…
هلیا
صداقت شاید . . . به تو دوستان زیادی ندهد اما همیشه بهترین و ماندگارترینشان را نصیبت میكند …
mehrazin
در نهايت تنها آنچه را که دوست مي داريم حفظ خواهيم کرد، تنها آنچه را که درک ميکنيم دوست خواهيم داشت، و تنها آنچه را که به ما آموخته اند درک خواهيم کرد، به کودکانمان عشق و احترام به طبيعت را بياموزيم !! "بابا ديوم"…

عضویت در خبرنامه

تعداد اعضا: 2834 نفر
Loading...

آموزه‌ های زندگی

نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا…

دوستان عزیز یک خانم معلمی در آمریکا کاری کرد که اسم او در تمام کتاب‌های تربیتی و پرورشی چاپ شد. تمام دوستانی که در دانشگاه، علوم تربیتی و روانشناسی تربیتی خوندن امکان ندارد که قضیه این خانم رو نخونده باشند. معلمی با ۲۸ سال سابقه کار به اسم خانم "دُنا جامپ". (deanna jump) خانم دُنا یک روز رفت سر کلاس با یک جعبه کفش. جعبه‌ی کفش رو گذاشت روی میز. به دانش آموزها گفت: « بچه ها میخوام "نمی تونم‌هاتون" رو یا بنویسید یا نقاشی کنید و این‌ها رو بیارید بریزید در جعبه‌ی کفشی که روی میز منه. » "من نمی‌تونم خوب فوتبال بازی کنم." " من نمی‌تونم دوچرخه سواری کنم." "من نمی‌تونم درس ریاضی رو خوب یاد بگیریم" ادامه مطلب

فاصله یک مشکل تا راه چاره آن!

روزی دو مرد جوان نزد استادی آمدند و از او پرسیدند: "فاصله بین دچار مشکل شدن تا راه حل یافتن برای حل آن مشکل چقدراست؟" استاد اندکی تامل کرد و گفت: "فاصله مشکل یک فرد و راه نجات او از آن مشکل برای هر شخصی به اندازه فاصله زانوی او تا زمین است!" آن دو مرد جوان گیج و آشفته از نزد او بیرون آمدند و در بیرون مدرسه با هم به بحث و جدل پرداختند. اولی گفت: "من مطمئنم منظور استاد معرفت این بوده است که باید به جای روی زمین نشستن از جا برخاست و شخصا برای مشکل راه حلی پیدا کرد. با یک جا ادامه مطلب

ارزش‌های زندگی

مرد جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود... کشاورز به او گفت که برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می‌کنم اگر توانستی دم یکی از این گاو نرها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. و مرد قبول کرد... درِ اولین طویله که بزرگترین هم بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین‌ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. ادامه مطلب

فروش سیب

در تاریخ مشرق زمین شیوانا را استاد عشق و معرفت و دانایی می دانند، اما او در عین حال کشاورز ماهری هم بود و باغ سیب بزرگی را اداره می‌کرد. درآمد حاصل از این باغ صرف مخارج مدرسه و هزینه زندگی شاگردان و مردم فقیر و درمانده می‌شد. درختان سیب باغ شیوانا هر سال نسبت به سال قبل بارورتر و شاداب‌تر می‌شدند و مردم برای خرید سراغ او می‌آمدند... یک سال تعداد سیب‌های برداشت شده بسیار زیادتر از از قبل بود و همه شاگردان نگران خراب شدن میوه‌ها بودند. در دهکده‌ای دور هم کاهن یک معبد بود که به دلیل محبوبیت بیش از حد شیوانا، دائم پشت سر او بد می‌گفت و مردم را از خرید سیب‌های او بر حذر می‌داشت. چندین بار شاگردان از شیوانا خواستند تا کاهن معبد را گوش مالی دهند و او را جلوی معبد رسوا کنند، اما شیوانا دائم آنها را به صبر و تحمل دعوت می‌کرد و از شاگردان می‌خواست تا صبور باشند و از دشمنی کاهن به نفع خود استفاده کنند!!! وقتی به شیوانا گفتند که تعداد سیب‌های برداشت شده امسال بیشتر از قبل است و بیم ادامه مطلب

زندگی نوشیدن قهوه است!

گروهی از فارغ التحصیلان پس از گذشت چند سال و تشکیل زندگی و رسیدن به موقعیت‌های خوب کاری و اجتماعی طبق قرار قبلی به دیدن یکی از استادهای مجرب دانشگاه خود رفتند. بحث جمعی آن‌ها خیلی زود به گله و شکایت از استرس‌های ناشی از کار و زندگی کشیده شد. استاد برای پذیرایی از میهمانان به آشپزخانه رفت و با یک قوری قهوه و تعدادی از انواع قهوه‌خوری‌های سرامیکی، پلاستیکی و کریستال که برخی ساده و برخی گران‌قیمت بودند بازگشت. سینی را روی میز گذاشت و از میهمانان خواست تا از خود پذیرایی کنند. پس از آن‌که همه برای خود قهوه ریختند استاد گفت ادامه مطلب

حرف‌های خود را از ۳ صافی عبور دهید!

شخصی نزد همسایه‌اش رفت و گفت: "گوش کن، می‌خواهم چیزی برایت تعریف کنم. دوستی به تازگی در مورد تو می‌گفت..." همسایه حرف او را قطع کرد و گفت: "قبل از اینکه تعریف کنی، بگو آیا حرفت را از میان سه صافی گذرانده‌ای یا نه؟" گفت: "کدام سه صافی؟" - اول از میان صافی واقعیت. آیا مطمئنی چیزی که تعریف می‌کنی ادامه مطلب