نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا...
فاصله یک مشکل تا راه چاره آن!
ارزش‌های زندگی

فعال‌ترین فرستنده‌ها

نام
تعداد مطالب
آرش
118
قاصدک
35
Mary
30
سیمرغ
31
دل آرام
17
lili
13
آرش
قاصدک
Mary
سیمرغ
دل آرام
lili

پست‌های کوتاه

صادق
نفسم گرفت از این شب در این حصار بشکندر این حصار جادویی روزگار بشکنتوکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانهلب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکنچو شقایق از دل سنگ برآر رایت خونبه جنون صلابت صخره کوهسار بشکنتوکه ترجمان صبحی به ترنم و ترانهلب زخم دیده بگشا صف انتظار بشکنسر آن ندارد امشب که برآید آفتابیتو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکنسر آن ندارد امشب که برآید آفتابیتو خود آفتاب خود باش و طلسم کار بشکنhttp://dl.jahanmusic.com/music/2014/03/homayoon-shajarian-dar-hesare-shab.mp3…
saeed-m
می خواهم "عشــــق" بماند و لبخندی که هدیه لبهایِ تـــ♥ــوست… می خواهم "من" باشم و "تو" باشی و زنـــــــــــدگیـــــــــــــــــ…. زیبایی سرشار از انعکاسِ مــــا… می خواهم عاشــــــــــقت باشم… می خواهم عشــــــــــــق بماند… …
داوود
کوک کن ساعت خویش! اعتباری به خروس سحری نیست دگر دوش می خورده و برخاستنش دشوار است ! کوک کن ساعت خویش که موذن شب پیش دسته گل داده به آب و در آغوش سحر رفته به خواب …….. ! و در این شهر سحرخیزی نیست و سحر نزدیک است…. …
mahsa
من بودم و تنهایی و یک راه بی انتها یک عالمه گله و خدایی بی ادعا گم شده بودم میان دیروز وفردا تا تو را یافتم..با تو خودم را یافتم صدایت در گوشم پیچید.. نگاهت در چشمانم نقش بست نشان دادی به من آنچه بودم آری با تو رسیدم من به اوج خودم نامم را خواندی….گفتی بارانم بارانی شد دل و چشمانم آری بارانی شدم تا ببارم اما ای کاش بدانی تویی آسمانم بی تو نه معنا دارد باران نه معنا دارد خورشید و نه رنگین کمان ای که شبیه تر از خود به منی بگو تا آخر راه با من هم قدمی …………
فروغ
قوی باش و هر جا که خستگی رو با قیافه فریبنده‌اش دیدی که بهت می‌گه: “بیخیال! این کار به جایی نمی‌رسه” یه دستی رو شونه‌اش بزن و بگو: برو کنار و هیچ‌وقت با یه قهرمان شوخی نکن.…
عاطفه
در فرو بسته ترین دشواری در گرانبارترین نومیدی، بارها بر سر خود بانگ زدم: "هیچت ار نیست مخور خون جگر، دست که هست!" بیستون را یاد آر، دستهایت را بسپار به کار کوه را چون پَرِ کاه از سر راه بردار! وَه چه نیروی شگفت انگیزیست دستهایی که به هم پیوسته ست…!…

عضویت در خبرنامه

تعداد اعضا: 2552 نفر
Loading...
مشاهده شده: ۳۰۶۵ بار

شوق پرواز

شوق پروازروزی روزگاری، پسری بود که در یتیم‌خانه بزرگ شده بود. پسرک از همان کودکی دلش می‌خواست همچون یک پرنده پرواز کند. درک این نکته برایش دشوار بود که چرا نمی‌تواند پرواز کند. او پرندگانی در باغ‌وحش دیده بود که بزرگ‌تر از او بودند و می‌توانستند به راحتی پرواز کنند. پسرک با خود فکر می‌کرد: “پس چرا من نمی‌تونم؟ مگه من چه ایرادی دارم؟”

در همان حوالی، پسربچه دیگری زندگی می‌کرد که فلج بود و نمی‌توانست راه برود. او همیشه آرزو می‌کرد که بتواند مثل بقیه بچه‌های هم‌سن خود راه برود و بدود. او همیشه با خودش فکر می‌کرد: “پس چرا من نمی‌تونم مثل اونا باشم؟”

یک روز، پسر یتیم که می‌خواست مثل یک پرنده پرواز کند، از یتیم‌خانه فرار کرد. او به سمت پارکی در همان نزدیکی‌ها رفت که چشمش به همان پسربچه‌ای افتاد که نمی‌توانست راه برود. پسربچه در زمین بازی نشسته بود و مشغول شن‌بازی بود. او به طرف پسربچه رفت و پرسید که آیا هرگز دلش خواسته مثل پرنده‌ها پرواز کند.

پسر در جواب گفت: “نه، اما همیشه دلم می‌خواد بدونم دختر، پسرهای هم‌سن من وقتی راه می‌روند و می‌دوند چه احساسی دارند؟”

- خیلی غم‌انگیزه. فکر می‌کنی من و تو بتونیم با هم دوست بشیم؟

- چرا که نه؟

آن دو پسر ساعت‌ها با هم بازی کردند. آنها قصرهای شنی می‌ساختند و صداهای عجیب و غریبی از خودشان درمی‌آوردند و بعد با شنیدن صداهای خودشان، از خنده ریسه می‌رفتند. بعد از چند ساعت، پدر پسرک فلج با یک صندلی چرخدار آمد تا پسرش را به خانه ببرد. پسرک یتیم به طرف پدر آن پسر به راه افتاد و چیزی در گوشش زمزمه کرد. پدر در جواب گفت: “باشه، اشکال نداره.”

پسری که همیشه دلش می‌خواست پرواز کند رو به سوی دوست جدیدش کرد و گفت: “تو تنها دوست من هستی و من هم خیلی دلم می‌خواد می‌تونستم کاری کنم که بتونی مثل بقیه دختر‌ها و پسرها را بری و بدوی. اما نمی‌تونم. فقط می‌تونم یه کار برات انجام بدم.”

آن‌گاه پسرک خم شد و از دوستش خواست روی کولش سوار شود. بعد روی چمن‌ها شروع به دویدن کرد. هر لحظه بر سرعتش می‌افزود، در حالی که آن پسربچه فلج را بر پشت خود حمل می‌کرد با سختی و سرعت هرچه تمام‌تر دور پارک می‌دوید. دیگر پاهایش توان دویدن نداشتند ولی او باز هم به راهش ادامه می‌داد. باد مستقیم به سر و صورت آن دو می‌خورد.

پسر فلج دستش را بالا و پایین می‌برد و تمام مدت داد می‌زد: “پدر نگاه کن، دارم پرواز می‌کنم، دارم پرواز می‌کنم!”

و پدر از پس پرده اشک، پسر کوچک زیبایش را می‌دید که داشت برای او دست تکان می‌داد…

مترجم: مرجان توکلی

|نویسنده:
سر راجر دین کیسر
|منبع:
مجله موفقیت
63 نفر تاکنون این مطلب را پسندیده‌اند…
شـمـا هـم آن را مـی‌پـسـنـدیـد؟
آرش
فرستنده این مطلب: آرش (مدیر سایت)
تاکنون ۱۱۸ مطلب انتشار داده است.
آدمیان جاودان می‌شدند... اگر در می‌یافتند که از یک آغازند؛ و به یک پایان خواهند رفت... که در عبور از این یگانه راه... یکدگر را ببینند و ویران نکنند! که به هم عشق هدیه دهند! آن‌گاه زمین سپید می‌گشت... از رنگ صلح... و آبی آسمان درخششی بس عظیم می‌یافت... آه! آدمیان جاوید می‌شدند، اگر در می‌یافتند... (نویسنده ناشناس)
زندگی نوشیدن قهوه است!
یاد بگیریم بخاطر عشق، عاشق شویم!
شبی که به سیرک نرفتیم (آنتوان پرلین)

  • دل آرام
    دل آرام (مشارکت کننده) می‌گوید:

    واقعا زیبا بود. ممنونم. (F)

    like  1

  • Mary
    Mary می‌گوید:

    خداوندا … مرا به بزرگی چیزهایی که داده ای آگاه و راضی کن!

    تا کوچکی چیزهایی که ندارم آرامشم را برهم نریزد …

    *دکتر شریعتی*
    (F) (F)
    ممنون آقا آرش
    خيلي داستان زيبايي بود. (F)

    like  2

  • قاصدک
    قاصدک می‌گوید:

    سلام.شاد شاد باشید و مث همیشه پر انرژی .خیلی قشنگ بود .لذت بردم :-)

    like  1

  • سمیه می‌گوید:

    سلام اقا آرش
    مثل همیشه زیبا و عالی بود ممنون (F) (F) (F)

    ” دائم شکرگذار باشیم که
    شاید بدترین شرایط زندگی ما برای یکی دیگه آرزو باشه “

    like  1

  • مه تا می‌گوید:

    نمی تونم احساسم را کامل توضیح بدم. فقط می تونم بگم قلبم از شدت احساس لرزید و لرزیدو لرزید.خیلی لذت بخشه که مطلبی انقدر تاثیر گذار باشه.خیلی خیلی ممنونم

    like  3

    • آرش
      آرش (مدیر سایت) می‌گوید:

      سلام، خوشحالم که لذت بردید… (F)

      like  0

  • لیلا می‌گوید:

    تو شاهکار خالقی…
    تحقیر را باور نکن…
    بر روی بوم زندگی هر چیز می خواهی بکش..
    زیبا وزشتش پای توست…
    تقدیر را باور نکن…
    تصویر اگر زیبا نبود،نقاش خوبی نیستی…
    از نو دوباره رسم کن،تصویر را باور نکن…
    خالق تو را شاد افرید…
    آزاد آزاد آفرید،
    پرواز کن تا آرزو…
    زنجیر را باور نکن

    like  2

    • آرش
      آرش (مدیر سایت) می‌گوید:

      ممنونم، واقعا عالی بود… بسیار زیبا… (F)
      دقیقا همین‌طوره، تا می‌توانی زیبا بکش!

      like  1

    • susan
      susan (مشارکت کننده) می‌گوید:

      وای لیلا جان
      عجب شعر پر احساس و زیبایی (F)
      من که حسابی لدت بردم
      درود فراوان بر تو :-)

      like  0

  • فاطمه می‌گوید:

    کاش قدر چیزایی که داشتیم میدونستیمممممممممممم :-(

    like  0

  • susan
    susan (مشارکت کننده) می‌گوید:

    سلام آرش جان
    خیلی زیبا بود. واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم. (F)
    همیشه از خوندن مطالب قشنگت حس خوبی دارم. :-)
    برات آرزوی بهترین ها رو دارم (F) (F) :-)

    like  0

  • ساسان می‌گوید:

    قشنگ بود….

    like  0

  • زهرا می‌گوید:

    سلام آقا آرش عالی بود خیلی زیبا بود چه قدر خوبه که ما هم از بچه ها عشق را بیاموزیم.

    like  1

  • لیا می‌گوید:

    سلام خیلی داستان ها و مطالبتون را دوست داشتم واقعا زیبا هستند ممنون بابت همه زیبایی هایی که در نوشته هایتون شادی و اشک را در من زنده کرد واقعا ممنون

    like  1

  • piano
    piano می‌گوید:

    امیدوارم ما هم بتونیم مثل این دوتا بچه( بزرگ )باشیم.
    (F) (F) (F)

    like  0

  • مرجان توكلي می‌گوید:

    سلام آرش جان
    من خود خود مرجان توكلي هستم از مجله موفقيت. ميخواستم ازت تشكر كنم كه مطالبم رو با نقل منبع توي وبلاگت ميذاري.
    موفق باشي (F)

    like  1

    • آرش
      آرش (مدیر سایت) می‌گوید:

      سلام، حالتون چطوره خانم توکلی؟
      نمی‌دونید با دیدگاه‌تون چقدر خوشحالم کردید. :-)
      باعث افتخارمه…
      واقعا مرسی از مقاله‌های قشنگی که می‌نویسید و با دیگران به اشتراک می‌گذارید.
      ممنونم، براتون بهترین آرزوها رو دارم. (F)

      like  0

  • mehrsan
    mehrsan می‌گوید:

    ;-(
    خیلی ممنون بابت یادآوری داشته هامون (F)

    like  0

  • مرجان توكلي می‌گوید:

    سلام. مرسي كه جواب منو دادي و خيلي ممنون كه از مطالبم خوشت مياد. اميدوارم هميشه موفق باشي و بتونيم يك روز همديگه رو ببينيم. من الان با يكي از خواننده هاي پروپاقرص مطالبم دوست صميمي شدم البته از طريق فيس بوك عزيز؛ چون الان رفته اون سر دنيا.
    روز و روزگار خوش

    like  0

  • زهرا می‌گوید:

    (F) عالی بود .مخصوصا جمله ی آخر مدیر (آرش ) .واقعا خوب بود

    like  0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ پنج = 14

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

» نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

» لطفا نام و دیدگاه خود را فارسی تایپ کنید.

» اگر آواتار ندارید با ورود به سایت fa.gravatar.com برای ایمیل خود یک آواتار بسازید.

» دیدگاه شما پس از بررسی و تایید نمایش داده خواهد شد.

» در صورتی که برای دیدگاه شما پاسخی ارسال شود، از طریق ایمیل به اطلاعتان خواهد رسید.