نمی‌تونم‌هاتون رو بیارین لطفا...
فاصله یک مشکل تا راه چاره آن!
ارزش‌های زندگی

فعال‌ترین فرستنده‌ها

نام
تعداد مطالب
آرش
118
قاصدک
35
Mary
30
سیمرغ
31
دل آرام
17
lili
13
آرش
قاصدک
Mary
سیمرغ
دل آرام
lili

پست‌های کوتاه

khalerize
می دانم هر از گاهی دلت تنـــــــــگ می شود. همان دل های بزرگی که جای مــــــــــن در آن است، آن قدر تنــــــــگ می شود که حتــــــــــی یـــــــــادت می رود مــــــــن آنجایم. دلتنـــــــــــگی هایت را از خـــــــــــودت بپرس و نگران هیــــــــــــچ چیز نباش! هنــــــــــوز مــــــــــــن هستم. هنـــــــــــوز خـــــــــــدایت همـــــــــــان خــــــــــداست…
selma.21
فصل قاصدک های خوش خبر هم رسید . امیدوارم با فوت کردن قاصدک ها آرزوهاتون به دست خدا برسه و برآورده بشه . …
شیرین آبان
:{ ) …
setareh..
مردی که در خواب تو راه می رود هماره کودک است به راه رفتن تو عمر حساب نمی شود عشق من! در زندگی ام راه برو بگذار جوان بمانم……
MEHR
باور کن اي هم آواز، نشکسته بال پــــــرواز! **نازنينم** در آسمان شب ستاره اي نيست تنها تويي، که چون ماه مي درخشي..! …
saeed-m
اگر در دوران مجردی احساس خوشبختی نکنید در تاهل هم نخواهید کرد چراکه احساس خوشبختی از درون میاید نه از دیگران …

عضویت در خبرنامه

تعداد اعضا: 2553 نفر
Loading...
مشاهده شده: ۶۸۱۶ بار

زیبایی زندگی

زیبایی زندگیوقتی که نشستم تا مطالعه کنم، نیمکت پارک خالی بود. در زیر شاخه‌های طویل و پیچیده‌ی درخت بید کهنسال، دلسردی از زندگی دلیل خوبی برای اخم کردنم شده بود، چون دنیا می‌خواست مرا درهم بکوبد.
پسر کوچکی با نفس بریده به من نزدیک شد. درست مقابلم ایستاد و با هیجان بسیار گفت:‌ “نگاه کن چه پیدا کرده‌ام!”
در دستش یک شاخه گل بود و چه منظره‌ی رقت‌انگیزی! گلی با گلبرگ‌های پژمرده. از او خواستم گل پژمرده‌اش را بردارد و برود بازی کند. تبسمی کردم، سپس سرم را برگرداندم.
اما او به‌جای آن که دور شود، کنارم نشست و گل را جلوی بینی‌اش گرفت و با شگفتی فراوان گفت: “مطمئنا بوی خوبی می‌دهد و زیبا نیز هست! به همین دلیل آن را چیدم. بفرمایید! این مال شماست.”
آن علف هرز پژمرده شده بود، و رنگی نداشت، اما می‌دانستم که باید آن را بگیرم و گرنه امکان داشت او هرگز نرود.
از این‌رو دستم را به سوی گل دراز کردم و پاسخ دادم: “ممنونم، درست همان چیزی است که لازم داشتم.”
ولی او به جای اینکه گل را در دستم بگذارد، آن را در وسط هوا نگه داشته بود، بدون دلیل یا نقشه‌ای…
آن وقت بود که برای نخستین‌بار مشاهده کردم پسری که علف هرز را در دست داشت، نمی‌توانست ببیند، او نابینا بود!
ناگهان صدایم لرزید، چشمانم از اشک پر شد.
او تبسمی کرد و گفت: “قابلی ندارد.” سپس دوید و رفت تا بازی کند.
توسط چشمان بچه‌ای نابینا، سرانجام توانستم ببینم، مشکل از دنیا نبود، مشکل از خودم بود و به جبران تمام آن زمانی که خودم نابینا بودم، با خود عهد کردم زیبایی زندگی را ببینم و قدر هر ثانیه‌ای که مال من است را بدانم و آن وقت آن گل پژمرده را جلوی بینی‌ام گرفتم و رایحه‌ی گل سرخی زیبا را احساس کردم…
وقتی که دیدم آن پسرک، علف هرز دیگری در دست دارد، تبسمی کردم:
“او در حال تغییر دادن زندگی مرد سالخورده‌ی دیگری بود.”

|نویسنده:
جریل فوشی
112 نفر تاکنون این مطلب را پسندیده‌اند…
شـمـا هـم آن را مـی‌پـسـنـدیـد؟
آرش
فرستنده این مطلب: آرش (مدیر سایت)
تاکنون ۱۱۸ مطلب انتشار داده است.
آدمیان جاودان می‌شدند... اگر در می‌یافتند که از یک آغازند؛ و به یک پایان خواهند رفت... که در عبور از این یگانه راه... یکدگر را ببینند و ویران نکنند! که به هم عشق هدیه دهند! آن‌گاه زمین سپید می‌گشت... از رنگ صلح... و آبی آسمان درخششی بس عظیم می‌یافت... آه! آدمیان جاوید می‌شدند، اگر در می‌یافتند... (نویسنده ناشناس)
موهبت‌های الهی در بطن خستگی‌ها و رنج‌ها نهفته‌اند!
آیا شما هم این نیمکت را می‌شناسید؟!
دنیایی نو

  • دختر خورشید می‌گوید:

    مثل همیشه زیبا

    like  2

  • آرش می‌گوید:

    سلام
    به یاد شعر صدای پای آب (سهراب سپهری) افتادم
    چشمها را باید شست
    جور دیگر باید دید
    واژه را باید شست
    واژه باید خود باد واژه باید خود باران باشد
    ممنونم (F)

    like  1

    • آرش
      آرش (مدیر سایت) می‌گوید:

      سلام دوست من :-)
      من به این شعر ایمان دارم آرش.
      به قول کانتزاکيس که می‌گه: “قلم و رنگ در اختيار شما است، بهشت را نقاشي کنيد و بعد وارد آن شويد.” بهشتی که با نوع نگاهت می‌سازی! :-)
      (F) (F)

      like  3

  • elmira می‌گوید:

    وای…. من عاشقشم,خیلی قشنگ بود :)

    like  0

  • شکوفه می‌گوید:

    داستان جالبی بود
    به نظر میرسه تو زندگی چیزهایی هست که ادمو واقعا خوشبخت میکنه
    حتی خیلی کوچیک…، نه؟؟ (F)

    like  1

    • آرش
      آرش (مدیر سایت) می‌گوید:

      باهاتون موافقم, نباید در چیزهای بزرگ به دنبال خوشبختی گشت!
      خوشبختی یعنی همین چیزهای زیبا و به ظاهر کوچک, به کوچکیِ تقدیم کردن یک گل (F) :-)

      like  4

  • سپیده می‌گوید:

    زندگی باید کرد !

    گاه با یک گل سرخ
    گاه با یک دل تنگ

    گاه با سوسوی امیدی کمرنگ

    زندگی باید کرد !

    گاه با غزلی از احساس

    گاه با خوشه ای از عطر گل یاس

    زندگی باید کرد !

    گاه با ناب ترین شعر زمان

    گاه با ساده ترین قصه یک انسان

    زندگی باید کرد !

    گاه با سایه ابری سرگردان

    گاه با هاله ای از سوز پنهان

    گاه باید روئید

    از پس آن باران

    گاه باید خندید

    بر غمی بی پایان

    لحظه هایت بی غم …………

    روزگارت آرام ……..

    like  6

    • آرش
      آرش (مدیر سایت) می‌گوید:

      ممنونم، خیلی زیبا بود (F)

      زندگی جيره مختصری‌ست…
      مثل يك فنجان چای
      و كنارش عشق است
      مثل يك حبّه قند!!
      زندگی را با عشق نوش جان بايد كرد.

      like  3

    • نسرین می‌گوید:

      فوق العاده بود

      like  0

  • سپیده می‌گوید:

    سلام دوست عزیز
    من میتونم از این مطلبتون تو وبم استفاده کنم

    like  2

    • آرش
      آرش (مدیر سایت) می‌گوید:

      سلام (F)
      البته… همه‌ی مطالب در اختیار شماست، هر طور که مایلید ازشون استفاده کنید… :-)

      like  1

  • سپیده می‌گوید:

    ممنون از لطفتون

    like  0

  • Samieh می‌گوید:

    Mer30 az web seite khobetan (F) (F) (F) (F) (F)

    like  0

  • helia می‌گوید:

    cheghadr khoshhalam ba in site ashena shodam … cheghadr inja boye zendegi miayad… boy nabe mohabato eshgh … khodaya mamnunam azat

    like  0

    • آرش
      آرش (مدیر سایت) می‌گوید:

      ممنونم… همیشه پر از زندگی و امید باشید… (F)

      like  0

  • مهربانو می‌گوید:

    سایت شیک و قشنگی دارید از مطالبتون اشتفاده کردم خیلی زیبا بودند.

    like  2

  • Green می‌گوید:

    خواندن و نوشتن چنین مطالبی خوبه ولی مهم اینه که در واقعیت زندگیمون تا چه حد این اصول را عملی میکنیم وگرنه همش میشه شعار و هیچ …
    (خانم helia چرا نباید خودش و به تنهایی بتونه حالش رو تغییر بده)

    like  0

  • ئاسکه می‌گوید:

    سایتتون واقعاعالیه

    like  0

  • ئاسکه می‌گوید:

    فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .
    پیرمرد از دختر پرسید :
    - غمگینی؟
    - نه .
    - مطمئنی ؟
    - نه .
    - چرا گریه می کنی ؟
    - دوستام منو دوست ندارن .
    - چرا ؟
    - جون قشنگ نیستم .
    - قبلا اینو به تو گفتن ؟
    - نه .
    - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم .
    - راست می گی ؟
    - از ته قلبم آره
    دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید ؛ شاد شاد.
    چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد ؛ کیفش را باز کرد ؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت !!!

    این داستان کوتاه تقدیم شما

    like  1

  • sam می‌گوید:

    خیلی خوب بود.امیدوارم دوستان دنیا رو با چشم دلشون ببینن.این جوری همه چیز قشنگ میشه .مگه نه 8-)

    like  0

  • anvar mohamadi می‌گوید:

    دمت جییییییییزززززززززززززز ;-(

    like  0

  • کیمیا می‌گوید:

    خیلی عالی بود.واقعا ممنونم

    like  0

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *


+ 8 = نُه

شما می‌توانید از این دستورات HTML استفاده کنید: <a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>

» نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

» لطفا نام و دیدگاه خود را فارسی تایپ کنید.

» اگر آواتار ندارید با ورود به سایت fa.gravatar.com برای ایمیل خود یک آواتار بسازید.

» دیدگاه شما پس از بررسی و تایید نمایش داده خواهد شد.

» در صورتی که برای دیدگاه شما پاسخی ارسال شود، از طریق ایمیل به اطلاعتان خواهد رسید.